آنقدر به تاريكی لعنت نفرستيد َشمعی روشن كنيد.
لئو تولستوي
يه جورائی همه آدمهائی دوروبر عوض ميشن يه جورائی نمی دونم چرا يهو همه داريم قاط می زنيم. همه دارن تغيير می کنن اما همه ناراحتتر ميشن همه افسردهتر و همه بيروحتر بچههايئ که تا ديروز تو دانشگاه قهقهشون هوا بود امروز الکی ميشينند و همديگرو نگاه می کنند. نمی دونم داريم به کجا ميريم يعنی هيچ چيز قشنگی نمونده؟
نمی دونم
چه گذشت؟
-زنبوری پر زد
-در پهنه..
-وهم، اين سو، آن سو، جويای گلی
-جويای گلی، آری ، بی ساقه گلی در پهنه خواب ، نوشابه آن...
-اندوه ، اندوه نگاه : بيداری چشم ، بیبرگی دست.
-نی سبدی میکن، سفری در باغ
- باز آمدهام بسيار ، و ره آوردهام : تيناب تهی.
-سفری ديگر ای دوست ، و به باغی ديگر.
-بدرورد و به همراها نیروی هراس.
بدورد.در نمی دانم چندمين سالگرد خفتنت ، اسوده باش که
ديگر هيچ کس برای کبوتری در دوردست نگران نيست چون آبی بدون گل نمانده.
ديگر هيچ مرغ مهاجری حس غريب ندارد چون جز غريبه کسی نيست
ديگر کسی ترا صدا نمی کند چون صدای کسی خوب نيست.
ديگر...هيچ تنهائی نازک ترا نخواهد شکت
درود بالاخره بعد از يک هفته خودمو راضی کردم بيام به اين اينترنت هم سری بزنم. نه به اون موقع که روزی ۴ ۵ ساعت اينجا بودم نه به حالا که..
خيلی وقته کتاب معرفی نکردم چون ديروز يه يک ساعتی داشتم تو ککابفروشی پرسه می زدم با اجازه دوستان درباره يه کتاب کوچولو که به نظرم جالب اومد بنويسم. البته به احتمال زياد همه خوندنش:)
«هفده داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس»
اين کتاب گزيده و ترجمه سارا طهرانيان است و انتشارات کتاب خورشيد اون رو چاپ کرده
داستانهای جالبی توش داره
بخونيد ضرر نمی کنيد.

